مادر می گفت وقتی شهاب رد می شود اگر آرزو کنیم برآورده خواهد شد . هر شب آسمان را به دنبال شهاب سنگ می گشتم و هر وقت شهابی می گذشت آرزویی نداشتم. شاید سپیدار آرزوی مرا می دزدید و هر شب را بیدار می ماند به انتظار شهاب سنگ.
صدای جیر جیرک ها در میهمانی کهکشان می پیچید و بالا می رفت. نسیمی از غرب می وزید و آرزوی مرا با خود به سوی شرق به سپیدار می رساند.و با اولین بانگ خروس تمام کهکشان و تمام آن ستاره ها که من مالک آنها بودم در چشمان من می خوابیدند و آنگاه من بیدار می شدم...
گنجشک ها هر صبح جشن بلوغ سیب ها را بر پا می کردند. از سیب به سپیدار و از سپیدار به سیب. من در جشن گنجشک ها بادبادک می ساختم . مادر نخ می داد. پدر آن را نخ می کرد و آسمان بادبادکم را می بلعید من می خندیدم.
زمان می گذشت و گنجشک ها هر صبح جشن خود را بر پا می کردند . زمان می گذشت فصل ها تکرار می شدند ولی آسمان همیشه ثابت بود و قنات همواره ار ریشه به رگبرگ های در آسمان محو شده سر می خورد و بالا می رفت. سپیدار بیدار بود و نگاه می کرد...
باغچه نفس می کشید و سیب ها رشد می کردند و صدایشان با صدای بالا آمدن آب در آوندها و صدای جیک جیک گنجشک ها می آمیخت بالا می گرفت . ... فصل ها تکرار می شدند...
حس غریبی بود آن هنگام که غروب از صدای غار غار پر می شد. من سنگ پرتاب می کردم . سیاهی می پرید. و بیشتر صدا می کرد. پدر می گفت سال ها پیش لانه ی کلاغی را از بالای کاج بلندی انداخته بود و هفته ها کلاغ ها بالای خانه شان غار غار می کردند. پدر می گفت کلاغ سیصد سال عمر می کند. من ار آن ها بیزار بودم. سنگ پرتاب می کردم تا سیاهی پرواز کند ولی گنجشک ها بیشتر و بیشتر باد می کردند مثل توپ پشمی لای شاخه های درخت کز می کردند و نفس باغچه بخار می کرد.
صبح . بخار کتری مادر را از شیشه پاک می کردم . سرم را به پنجره می چسباندم . باغچه یکدست سفید شده بود و من در رویای آدم برفی مادر را نگاه می کردم که به گلدان هایش آب می داد.
