مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مادر می گفت وقتی شهاب رد می شود اگر آرزو کنیم برآورده خواهد شد . هر شب آسمان را به دنبال شهاب  سنگ می گشتم و هر وقت شهابی می گذشت آرزویی نداشتم. شاید سپیدار آرزوی مرا می دزدید و هر شب را بیدار می ماند به انتظار شهاب سنگ.

صدای جیر جیرک ها در میهمانی کهکشان می پیچید و بالا می رفت. نسیمی از غرب می وزید و آرزوی مرا با خود به سوی شرق به سپیدار می رساند.و با اولین بانگ خروس تمام کهکشان و تمام آن ستاره ها که من مالک آنها بودم در چشمان من می خوابیدند و آنگاه من بیدار می شدم...

گنجشک ها هر صبح جشن بلوغ سیب ها را بر پا می کردند. از سیب به سپیدار و از سپیدار به سیب. من در جشن گنجشک ها بادبادک می ساختم . مادر نخ می داد. پدر آن را نخ می کرد و آسمان بادبادکم را می بلعید من می خندیدم.

زمان می گذشت و گنجشک ها هر صبح جشن خود را بر پا می کردند . زمان می گذشت فصل ها تکرار می شدند ولی آسمان همیشه ثابت بود و قنات همواره ار ریشه به رگبرگ های در آسمان محو شده سر می خورد و بالا می رفت. سپیدار بیدار بود و نگاه می کرد...

باغچه نفس می کشید و سیب ها رشد می کردند و صدایشان با صدای بالا آمدن آب در آوندها و صدای جیک جیک گنجشک ها می آمیخت بالا می گرفت . ... فصل ها تکرار می شدند...

حس غریبی بود آن هنگام که غروب از صدای غار غار پر می شد. من سنگ پرتاب می کردم . سیاهی می پرید. و بیشتر صدا می کرد. پدر می گفت سال ها پیش لانه ی کلاغی را از بالای کاج بلندی انداخته بود و هفته ها کلاغ ها بالای خانه شان غار غار می کردند. پدر می گفت کلاغ سیصد سال عمر می کند. من ار آن ها بیزار بودم. سنگ پرتاب می کردم تا سیاهی پرواز کند ولی گنجشک ها بیشتر و بیشتر باد می کردند مثل توپ پشمی لای شاخه های درخت کز می کردند و نفس باغچه بخار می کرد.

صبح . بخار کتری مادر را از شیشه پاک می کردم . سرم را به پنجره می چسباندم . باغچه یکدست سفید شده بود و من در رویای آدم برفی  مادر را نگاه می کردم که به گلدان هایش آب می داد.

تو بگو

و این قلب ساکت را وادار به سخن گفتن کن

سکوت تو هیچ چیز را پنهان نمی کند.

دو شمع تا انتها سوخته

در شمع دانی برنزی قدیمی

تاریخ را زیباتر می کند..

و یک دفتر نیمه باز

کنار بستر خالی

و زمانی که در گذشتن معنا می شود.

آیا می شود پنجره را

با یک فریاد بلند دوستت دارم

معنا کرد؟...

اما...

صدای آرام نفس های تو

می تواند

رازی ابدی را با من بگوید

رازی که

وقتی گنجشکی بر شاخه ای می نشیند

آن را درک می کند....

با خود اندیشیده ام

به تو پیش کش کنم

دب اکبر را عشق من

که پدر در سال سپدار

آن را به من

هدیه داده بود.

با خود اندیشیده ام

در سایه ی سروی

کنار جوی آبی

در باغ بته جقه های مادر

چشم های تو را بکارم

و بگویم که با تو

هر سال

سال سپیدار است.

حالا که فکر می کنم در می یابم که هیچ چیز پر رنگ تر و زنده تر از همان سپیدار در زهنم نیست. سپیدار بلند با برگ های سپید و سبز.

صبح ، خورشید از پشت کوه های خشک مشرق موسیقی خود را می نواخت و آرام آرام از دیوار خانه بالا می آمد. سایه ها کوچک تر می شدند و خاک گرم تر و سپیدار بلند تر. موسیقی که چشم من را نوازش می کرد ، ضربانش را احساس می کردم و در این موسیقی برگ هایش می رقصیدند ، در خون من چیزی می درخشید ، چیزی اوج می گرفت، چیزی که گم  شد فراموش شد.....

صبح بازیگوش خود را از دیوار خانه بالا می کشید ، کودک چشم هایش را می گشود و من بیدار می شدم.

در سایه های گلی دیوار باغ همسایه پاهایم را در خنکای خاک کوچه فرو می کردم. تکیه داده به دیوار به دوردست نگاه می کردم که دیوار باغ بود و نبود و آن کوه های خشک که غروب خورشید را انتظار می کشیدند ، بودند و نبودند. من آنجا بودم . زیر سایه ی دیوار گلی که با سایه های سپیدار یکی شده بود و پاهایم سرمای شب کویری را از از خاک کوچه می مکید و ستاره ها مسیر رگها یم را آرام           می پیمودند . زمان جاری بود . افسوس ، حظور زمان در شب و روز و حظور فصل ها در رگبرگ ها حس می شد....طول سایه ها می گفتند که حادثه ای رشد می کند چیزی که در مسیر رگ های من گم شد. و شاید در سردی شن ها محو شد بخار شد...

مادر بوی شیر تازه می داد ، پدر حس سوزن سوزن شدن گونه از بوسه. کوچه بوی توپ و گنجشک   می داد و هوا عطر بادبادک. نخی در دستم ایستاده ام و نگاهم به بادبادکی ست که در باد می لغزد، سر   می خورد و کوچک و کوچک تر می شود . پاهایم همچنان سرمای شب را به درون می مکد . قنات زیر پای من جاری بود و صدایش در گوشم...

یاکریمی که جفتش را آواز می داد در لانه اش ، بالای اتاق من جوجه هایش را انتظار می کشید.

در چشم هایم خدا هر روز به اثبات می رسید. در سایه های دیوار در سیب کال باغچه در غوره ی کوچک داربست چوبی در آواز یاکریم در سبز و سپید برگ های سپیدار و ....

چشم من آن دور دست را می دید زهن من سکوت را می فهمید ، که چطور سگی می دود ، نرمه خاکی بلند می شود و آن سوتر به زمین می نشیند. که چطور گنجشکی از آسمان می آید ، بر درخت می نشیند و می رود.

روز در کوچه بازی می کردم ، شب در کهکشان.

پدر ، دب اکبر را نشانم داد و کهکشان راه شیری را. هر کس ستاره ای داشت . من دب اکبر را         می خواستم ، پدر آن را به من هدیه داده بود....

خیالم راحت بود من مالک بزرگ ترین ملاغه ی دنیا بودم. سالها در آسمان شکل میساختم . با برادرم تمام شکل ها را می دیدیم و بعد می خوابیدیم. در آسمان همیشه خدا وجود داشت ، شاید به همین خاطر بود که سپیدار شب ها ایستاده می خوابید..... (ادامه دارد)


آواز جیرجیرک کوچک
سکوت بزرگ چمن زار را
                                  می شکند...

چه هوایی شده شده بود آن روز
یادت هست؟
که قاصدک را به سوی من پرواز دادی

زیر پایت تپه ی سبز
روبرویت دریا
پشتت کوه
باد در موهایت می نواخت
دریا ضرب می گرفت
پروانه های دامنت می رقصیدند

زانوهایم را بغل کردم
در بستر بی هیاهوی خویش
به جای خالیت نگاه کردم
و گفتم:
دیگر هیچ گاه شعر نمی گویم...


آن روز که گل های سوخته را از باغ جمع می کردم

تو می گفتی

آخرین سرمای امسال است

من یخ ها را می شکستم

ساقه های یخ زده را جمع می کردم

و می گریستم

که چرا تولدم دی ماه است...

دست‌های پینه بسته
پاهای گِلی
غمِ نان

سفره‌ی بی‌برکتِ خالی
گندم‌های در خوشه ئوسیده
میوه‌های یخ‌زده
چین‌های پیشانی
ترک‌های دست
پیراهن پاره


نشسته بر سنگی
در آفتاب
مردی
و نگاهش به زمین
سیگاری دود می‌کند...

کودکی هیچ ساله

از خواب بیدار شد

و چشمان سیاهش را به دنیا داد

چگونه می توان از باران گفت؟

هنگامی که آسمان یک دست ابری ست

و باران نمی بارد

چگونه می شود از لبخند گفت؟

هنگامی که چشمانت ابری ست

و گونه هایت خیس باران

چگونه می توان از زندگی گفت؟

هنگامیکه کلاغ های مرگ

بالای کلبه ام پرواز می کنند

فقط می توان از تو سخن گفت

تو که رطوبت نم بوی باران

در موج موهایت می پیچد

و در نگاهت

هم تمام ماتم دنیاست

و هم برق یکی شادی کوچک

چگونه می شود لبخند تو را نبوسید؟

ک کمترین صله اش

کلید بهشت جاودان من و توست

کودک هیچ ساله

با چشمان تو به دنیا نگاه می کند

و بهشتی را می بیند که در چشمان تو سوسو می زند..

زمان گذشت

فصل شکستن برگ ها رسید

وای! صدای پای کلاغ ها بر سقف کلبه ام

وای! صدای سوسوی باد سرد خزان

از درزهای کهنه ی درو دیوار

آه! بوی نم باران

گلدان های پژمرده

کتاب های خاک گرفته

ورق بزن

برگ ها را قدم بزن

با چشم هایی بسته

و رگ هایی بریده

در بستر سرد خود خفته ام من

خواب ابدی

تو قدم بزن

برگ ها را لگد کن

پاییز! صدای خرد شدن

فصل سرد تنهایی